و من مرد روزهای سرد زمستان
سلام دوستان ، خوبین انشاالله ؟ چه خبر؟ امیدوارم که حال همتون خوب باشه و در کنار همه ی اون کسایی که دوسشون دارین و دوستون دارن در سلامت کامل باشین . آره میدونم چند وقت بود که وبم رو آپ نکردم و به هیچ یک از دوستانم هم سر نزدم همین اول حرفام بگذارید معذرت خواهیم رو بکنم بعد برم سر توجیح نیومدم دوستان من از همتون از بابت اینکه خیلی وقت هست که بهتون سر نزدم معذرت می خوام و حالا برگردیم سر توجیح که چرا چند وقت بود نبودم خوب اولش اینکه حوصله نداشتم و دومش اینکه سرم شدید شلوغ بود داشتم فیلم کار می کردم و سرم به تولید اون مشغول بود . امسال این دومین فیلمم بود که کار کردم اواخر شهریور ماه بود که این فیلم که *همه ی بچه های من * نام دارد را در یکی از روستاهای زیبای اطراف کلیبر کلید زدیم و مضمون فیلم درباره ی معلمی جوان و فداکار هست که به خاطر بچه های مدرسه ی روستا که نزدیک امتحانات آخر سال است در حالیکه حامله است ( پا به ماه ) مرخصی خود را لغو کرده و به مرخصی نمی رود و متحمل زحمات زیادی می شود که در آخر و روز امتحان درد معلم می گیرد و معلم با کمک بسوار تراکتور شده و بسوی ده بالایی و خانه قابله می روند و هنگام رسیدن به خانه قابله معلم از بچه ها می خواهد که همانجا در جلوی در خانه ی قابله امتحان خودشان را بنویسند که بچه در حالیکه از وضعیت معلم نگران هستند مشغول نوشتن امتحان می شوند و در حالیکه امتحانشان را به پایان می رسانند صدای نوزاد از خانه ی قابله بلند می شود.


و در آخر هم یک شعر تقدیم شما دوستان عزیزم می کنم :
من نبودم مادرم یتیم شد...
من نبودم درختان بی شک.فه نشستند
من نبودم گنجشک ها برگ و بالشان را بستند
و از بهار گذشتند
من نبودم نارنج ها از درخت به زیر افتادند
انجیرها از تراکم درد ترکیدند
من نبودم مادرم یتیم شد
مادرم غذای خاکستری خورد
و بچه های خاکستری به دنیا آورد
لاک پشت های مزرعه مرا می شناسند
من بر بالشی از الف می خوابیدم
قورباغه ها برایم لالایی می خواندند
مادرم از مزرعه که برمی گشت
سبدش از دوبیتی سرریز بود
برای روفویه پیراهن های ما
دوبیتی و اشک کافی بود
آسمان تنها دوست مادرم بود
من شعرهای ناسروده ی مادرم را می گویم
من نبودم ، من شاعر نبودم...
مادرم یتیم شد...
خیلی دوستون دارم.









