تبليغاتX
sunflower

sunflower

سینمایی





درباره وبلاگ

وحید فولادوند ـ متولد: ۱۳۶۵تبریز ـ دیپلم ـ گذراندن دوره یکساله فیلمسازی در انجمن سینمای جوانان ایران ـ دفتر تبریز و ساخت فیلمهای کوتاه ( سبز تر از کاج ـ داستانی ) ـ ( گل آفتابگردان ـ انیمیشن) ـ
(زیر باران باید رفت ـ داستانی) ـ (چشمها را باید شست ـ داستانی ) ـ ( رسیدن ـ انیمیشن ) - (آن چیزهایی که مردان درباره ی زنان می دانند _ انیمیشن) - (جور دیگر باید دید _ داستانی) - (همه ی بچه های من _ داستانی) تدوین وصداگذاری چندین فیلم کوتاه

نويسنده:وحید فولادوند

‍‍

منوي وبلاگ
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
آر.اس.اس

مطالب تازه
همه ی بچه های من...
دوست
مشکی پوش شهر عشق
وداع
با تو قهرم
چینی بند زن
و او عشق
و لحظه ای عشق

و آن روز

آرشيو وبلاگ
هفته اوّل آبان 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته چهارم اردیبهشت 1389
هفته سوم فروردین 1389
هفته اوّل اسفند 1388
هفته دوم دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته چهارم خرداد 1388
هفته سوم خرداد 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387

لينكستان
مریم
negar
sheyda


قالب بلاگفا



دوشنبه 3 آبان1389 ساعت 14:12

و من مرد روزهای سرد زمستان

سلام دوستان ، خوبین انشاالله ؟ چه خبر؟ امیدوارم که حال همتون خوب باشه و در کنار همه ی اون کسایی که دوسشون دارین و دوستون دارن در سلامت کامل باشین . آره میدونم چند وقت بود که وبم رو آپ نکردم و به هیچ یک از دوستانم هم سر نزدم همین اول حرفام بگذارید معذرت خواهیم رو بکنم بعد برم سر توجیح نیومدم دوستان من از همتون از بابت اینکه خیلی وقت هست که بهتون سر نزدم معذرت می خوام و حالا برگردیم سر توجیح که چرا چند وقت بود نبودم خوب اولش اینکه حوصله نداشتم و دومش اینکه سرم شدید شلوغ بود داشتم فیلم کار می کردم و سرم به تولید اون مشغول بود . امسال این دومین فیلمم بود که کار کردم اواخر شهریور ماه بود که این فیلم که *همه ی بچه های من * نام دارد را در یکی از روستاهای زیبای اطراف کلیبر کلید زدیم و مضمون فیلم درباره ی معلمی جوان و فداکار هست که به خاطر بچه های مدرسه ی روستا که نزدیک امتحانات آخر سال است در حالیکه حامله است ( پا به ماه ) مرخصی خود را لغو کرده و به مرخصی نمی رود و متحمل زحمات زیادی می شود که در آخر و روز امتحان درد معلم می گیرد و معلم با کمک بسوار تراکتور شده و بسوی ده بالایی و خانه قابله می روند و هنگام رسیدن به خانه قابله معلم از بچه ها می خواهد که همانجا در جلوی در خانه ی قابله امتحان خودشان را بنویسند که بچه در حالیکه از وضعیت معلم نگران هستند مشغول نوشتن امتحان می شوند و در حالیکه امتحانشان را به پایان می رسانند صدای نوزاد از خانه ی قابله بلند می شود.


و در آخر هم یک شعر تقدیم شما دوستان عزیزم می کنم :


من نبودم مادرم یتیم شد...

من نبودم درختان بی شک.فه نشستند

من نبودم گنجشک ها برگ و بالشان را بستند

و از بهار گذشتند

من نبودم نارنج ها از درخت به زیر افتادند

انجیرها از تراکم درد ترکیدند

من نبودم مادرم یتیم شد

مادرم غذای خاکستری خورد

و بچه های خاکستری به دنیا آورد

لاک پشت های مزرعه مرا می شناسند

من بر بالشی از الف می خوابیدم

قورباغه ها برایم لالایی می خواندند

مادرم از مزرعه که برمی گشت

سبدش از دوبیتی سرریز بود

برای روفویه پیراهن های ما

دوبیتی و اشک کافی بود

آسمان تنها دوست مادرم بود

من شعرهای ناسروده ی مادرم را می گویم

من نبودم ، من شاعر نبودم...

مادرم یتیم شد...

خیلی دوستون دارم.


:.. ..:
پنجشنبه 10 تیر1389 ساعت 15:44

 

ومن مرد روزهای سرد زمستان

 و سلامی دوباره به دوستان خوب و عزیزم ، خوب هستین دوستان ، ببخشید که باز من احمالکاری کرده و دیر آمدم و دارم دردلهلیم را براتون می نویسم امکا خوب نیاز به این دوری داشتم چون چند ماه خیلی بدی رو گذروندم یعنی به هیچ و بطالت گذروندم و اما به موقع به خودم امدم و از آن دوری کردم میدونین آدمال خیلی وقتا اشتباه می کنند ولی بعضی از این اشتباهات هستند که بامزه هستند با اینکه بد هستند اما اینا خودشون هستند که به زندگی لذت می بخشند اما بعضی از اشتباهات هستند که اینجور نیستند و بد و بد و پست هستند مثلا من خودم وقتی با یکی تصمیم می گیرم که مدتی و یا همه ی عمرم رو با اون شریک بشم سعی میکنم لحظات خوبی رو در یاد اون به جای بگذارم و اگر هم بنا به دلایلی راطه ی ما منجر به جدایی شد دوست دارم اون طعم تلخ جدایی رو حس کنم یعنی اون فرد در من آنقدر تاثیر گذاره بوده باشد که من بعد از جدایی اون تلخی جایی رو با تمام وجودم حس کنم و تا چندی پیش هم معمولا زندگی من بر این منوال بود تا اینکه چندی پیش با یک اشتباه یا شانس بد این روال معصومانه ی دلم بهم خورد و آشنایی با یک موجود پست که نمی خوام اسمش رو انسان بگذارم چون واقعا این نوع انسانهای لایق کلمه ی انسان نیستند خلاصه سرتون رو نمی خوام زیاد به درد بیارم من چند ماه از زندگیم رو با این موجد پست شریک شدم و با همه ی حرفهایی که نسبت به این راطه همه گفتند گوشام رو بستم و به این اشتباه بزرگ ادامه دادم چون من دوست دارم با همه ی آدما دوست باشم حتی اگه با یک فردی رابطه ام رو هم بهم زدم دوست دارم دوستیمون بین هم و ارزش خاطراتمون و همه ی آن چیزهایی خوبی که دل همدیگر جای گذاشته ایم و ردپایی گذاشته ایم باقی بمکاند اما برای اولین بار در عمرم اینبار من همه ی خاطراتم رو نسبت به اون فرد چه قبل از رابطمون و چه در حین رابطمون و چه پس از گذشت زمان از رابطمون به شعله های فروزان آتش بر افرخته ی دلم سپردم و از دور تماشاگر سوختن همه ی آنچه بود شدم و او نه تنها مرا از دست داد بلکه دوستی مرا که از قبل بود را هم از دست داد و تماشاگر رفتن آنها شد . خوب بگذریم بعد از اون من چند مدتی به کارهای خودم مشغول شدم و به خودمک آمدم و جای شکرش باقیست که زود به خودمک آمدم و خودم را از این پستی و دروغ رها کردم و به کارهای خودم پرداختم و این رو هم بگم که در این مدت کوتاه کارهای خیلی خوبی انجام دادم البته به همراه دوستام که بدن راجع به اونا بیشتر براتون می نویسم الان کار دارم و باید به تئاتر یکی از دوستای قدیمی و خوبم برسم و از تماشای اون لذت ببرم حتما راجع به اون هم در پست بعدی براتون می فرستم که دوست خوبم خانوم عارف فام در آن ایفای نقش کرده اند فعلا با آرزوی سلامتی برای همه شما یا علی بای.


:.. ..:
شنبه 25 اردیبهشت1389 ساعت 17:8

 

 و من مرد روزهای سرد زمستان

سلام خوبین ، امیدوارم که حالتون مثل همیشه خوب باشه ، همانجوری که دوستان هم می دونند دیروز سالروزتولد من بود آره وارد 24 سالگیم شدم دیگه دارم کم کم پیر میشم و امروز اومدم که از طریق وبلاگم از همه ی دوستانم بخاطر دیروز تشکر کنم میدونین امسال اصلا حال و حوصله تولد گرفتن نداشتم و به همین خاطر هم بود که دیروز نه بیرون رفتم و نه کسی رو دعوت کردم و تمام روز رو کنار خانواده ام گذروندم و با یه مراسم کوچیک دیشب را به پایان رساندیم ، اما با این حال هیچ یک از دوستام ( البته نه همشون ) که واقعا جای تشکر و قدردانی داره و دستشون درد نکنه دیروز اصلا تنهام نگذاشتن و بعضیاشون با اس ام اس و یا با تلفن ، ایمیل تولدم رو تبریک گفتن و بعضی از دوستای صمیمیم هم زحمت کشیده ووقت گذاشته بودند و کادوهاشون رو همراه یک کارت تبریک به خونمون فرستاده بودند دیروز بد نبود و خوش گذشت ، می دونید تو این روزهای خاص هستش که آدمها می فهمن که بین دوستاشون چقدر ارزش دارن و کی چه قدر براش ارزش قائله و دوسش داره مثلا اونایی که دوسم داشتن سعی کردن تا پیشم باشن و اگه هم نتونستن حداقل کاری کردن که من حضور معنوی اونها رو در کنارم حس کنم اما بعضی از دوستان هم بودن که مثلادوست داشتن کنارم باشن اما با هزار کلک و دروغ ، بهونه آوردن که نتونستن پیشم باشن ، میدونین اون کسی که برای کسی ارزش قائل هست دروغ نمیگه و به راحتی با یه کلمه و یا یه کار ساده می تونه دل دوستش رو بدست بیاره پس از این دوستان خواهش دارم که یا باهام دوستی نکنند و یا اصلا بهم دروغ نگن و در آخر اینکه چندتا عکس از دیروز براتون میزارم و امیدوارم که بتونم دوست خوبی براتون باشم و مثل بعضی ها بهتون دروغ نگم و به هیچ کسی خیانت نکنم ، دوست دارم آدم و دوست خوبی برای دوستام باشم ، خیلی خیلی دوستون دارم.


:.. ..:
شنبه 21 فروردین1389 ساعت 18:4
 

و من مرد روزهای سرد زمستان

سلام می دونم یکم دیره اما خوب بازم میگم عیدتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین پر از عشق ، صداقت و موفقیت و می خوام اینو هم بدونین که همیشه دوستون داشتم ، دارم و خواهم داشت .

و متلاشی شد امروز

 تکه تکه های به هم چسبیده ی

مینای ترک خورده شهر خاموش دل من

و بر زمین افتاد

امروز

 آن همه غرور نهفته در دلم

 شکست

و زندگی  سر ناسازگاری داشت با من

امروز

و وداع

که سحر خیز بود امروز

بر سر بالینم نشسته بود

و نوازشم می کرد

و من گریانم امروز

و وجدان درونم آتشی بر افروخته بود

با من سخن می گفت :

او کرده است ، میکند ، خواهد کرد بازی با تو

تو نکن پشت بر او

و من شاکی از همه

ناخواسته خودم را درون آغوش گرم وداع رها کردم

امروز 

و او

 مرا به دست تنهایی سپرد

تا باز من باشم ، شب و روز باشد و تنهاییمان

و بنشینیم با ماه و ستاره ها

و بخوانیم غزل جدایی را

وداع

تو را  

بدون شرح

و به همین سادگی

وداع

تو را دوست


:.. ..:
یکشنبه 2 اسفند1388 ساعت 14:11

 

و من مرد روزهای سرد زمستان 

و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند (سهراب سپهری)

و اما حرف هایی از من

با تو قهرم

دیگر نمی خواهمت دوست

به خاطرت از جان گذشتم

به خاطرت از خود می گذرم

از خودم

از خون جاری در رگهایم

 قهر می کنم

دیگر نمی خواهمت دوست

از تو

از نگاههای سرد عاشقانه ات

که بر بالین عشق من

 سرمی نهی 

ولی

 با معشوقه ات به خواب می روی

قهر می کنم

با تو قهرم

از تو

از حس دوست داشتنم

از نفرت آن روز

که کهن ترین احساست را درون کیف پولی گذاشتی

و

با آدرس او به من پستش کردی

می گذرم

و

با تو قهر می کنم

با تو

 بخاطر صدای بی صدایی فریاد هایت

به خاطر ملودی سکوت سخن هایت

و به خاطر همه ی حرف ها ی نگفته ی دلت

قهر می کنم

به خاطر آن نگاههای سرد عاشقانه ات

 می روم

و

می روم

ُ

بانوی کوچک ذهن فریب خورده ی من

من رفتم

و

تو را به

خدا سپردمت


:.. ..:
سه شنبه 8 دی1388 ساعت 16:22

 

سلام

و من مرد روزهای سرد زمستان

امروز می خوام یه مطلب کوتاه از یه دوست براتون بفرستم :

زمانی که بچه بودم چینی بند زنی بود که هر روز به آن کوچه ی پر پیچ و خم خانمان می آمد و داد می زد   چینی بند زنم         چینی   بند میزنم       چینی بند زنم          چینی             بند میزنم

 و من هم هر روز عصبانی میشدم و غر میزدم آخر این چه صدایست آخر این چه شغلیست ؟

زمان گذشت

و بزرگ شدم

 وحال که  بزرگتر شدم هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم ، گوشم را به در می سپارم و منتظر آن چینی بند زن میشوم که شاید بیاید

 و چینی شکسته دل مرا بند بزند

ولی افسوس که دیگر خبری از او نیست

امروز چه زیاد شده اند کسانی که چینی دل می شکنند

و امروز چه کم شده اند  چینی بند زنانی که چینی دل بند بر زنند

آیا کسی هست که چینی دل بند زدن یاد داشته باشد؟

لطفا هیچ کسی دل هیچ کسی را نشکند مخصوصا اونایی که همدیگر رو دوست دارن و عاشق هم هستن


:.. ..:
پنجشنبه 26 آذر1388 ساعت 16:20

 

و من مرد روزهای سرد زمستان

سلام دوستان عزیزم

میدونم خیلی نامردم چون خیلی وقته که آپ نکردم و بهتون سر نزدم و اینم میدونم که شماها همتون خیلی خوبین چون تو این مدت که نبودم همش بهم سر میزدین و جویای حالم میشدین اما مشکلات زندگی بیشتر از قبل شده و باور کنید حوصله ی غذا خوردن ندارم چه برسه به آپ کردن وبلاگم اما وسط این همه مشکلات یکی هست که خیلی دوست داشتنی و باعث میشه که وقتی کنارشم و صداشو میشنوم همه ی مشکلاتم رو فراموش کنم و الان هم که می بینید دارم آپ می کینم به اسرار این خانوم بود که وبلاگم رو آپ کنم (چیکار کنم منم زن ذلیلم دیگه ) اما از این به بعد سعی خواهم کرد که زود زود وبلاگم رو آپ کنم گرچه این روزا مشغول پیش تولید فیلم جدیدم هستم اما خوب سعی می کنم زود زود بیام . و اما در آخر هم می خوام یه شعر از خودم رو که برای اون خانوم دوست داشتنی گفتم تقدیم اون خانوم کنم .

تقدیم به کاراکتر اصلی داستان عاشقانه ی دل من :

او

 برایم همه عشق

او

برایم خاتم عشق

و او

 برایم صدای عشق

دلم برای

 او

قصر عشق

او

 بر دلم ملکه ی عشق

و او

 برایم ...

آه

ای تمام هستیه من

ای

اولین و آخرین عشق من

چشمانت آیینه عشق من است

نگاهت برایم نگاه عشق من است

در وصف تو  نتوانم جز عشق بگویم

که تو خود بیکران عشقی

من توام

دلم مال تو

خودم مال تو

زندگیم یعنی تو

خدایا سپاس تو را

که من با اویم

بانوی همیشه مهربان من تورا دوست دارم و همیشه دوستت خواهم داشت.

 


:.. ..: